زود بزرگ نشو مادر. کودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را !

زود بزرگ نشو فرزندم

قهقهه بزن ، جیغ بکش ، گریه کن ، لوس شو ، بچگی کن ، ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام .

آرام آرام پیش برو ، آن سوی سن وسال هیچ خبری نیست گلم. هرچه جلوتر می روی همه چیز تـندتر از تو قدم بر می دارد. حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی . الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز! همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش ، یک قدم ، دو قدم ، ولی زود بزرگ نشو مادر.

آرام آرام پیش برو گلم. آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت.

آن سوی سن و سال خبری نیست . کودکی کن ، از ته دل بخند به اداهای ما که برای خنداندنت دلقک میشویم ، بزرگ که شدی از نگاه دلقک ها گریه ات می گیرد می دانم .
عزیزترینم، فرزندم، من مادرت هستم...
هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد،
من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بیخوابیهای شبانه را،
تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت حجمی از سکوت؛
تا بدانم حجم یک لبخندکودکانه ات میتواند معجزه زندگی دوباره ام باشد؛
من نه بهشت می خواهم نه آسمان و نه زمین،
بهشت من زمین من و زندگیم نفس های آرام کودکی توست؛
من هیچ نمیخواهم هیچ،
هیچ روزی به من تعلق ندارد،همه ساعتها و ثانیه های من تویی
ومن دست کودکیت را میگیرم تابه فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است
بر تو وهیچ منتی ازمن بر تو وارد نیست که من با اختیار به عشق تو را به این دنیا آورده ام..
������
تقدیم به همه مادران


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه , عشقولانه من وشازده !


تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

ادبت کجا رفته ؟!

ظهر همسرم خونه نبود واسه همین شب به همسرم گفتم کنارشازده بمونه تا بچه دلی از عزا دربیاره وحسابی با باباش بازی کنه.

بعد شام ،شازده پازلش رو میاره که با باباش بازی کنه.اخرای کاربود که همسرم خواست بساط شام رو جمع کنه وبه من کمک کنه.
هنوز از جاش بلند نشده بود که شازده گفت ادبت کجا رفته ؟!
همسری هم توضیح میده که میخوام به مامانی کمک کنم.
بازم شازده کوتاه نمیاد ومیگه خیلی بی ادب شدی ها !!

بچه ام بهش برخورده بود بازیش نصفه بمونه.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 موقع دیدن کارتون تام وجری پسر خوشگلم رو میکنه به من ومی گه تو کدومشون رو بیشتر دوس داری ؟

می گم تام رو .طفلکی گناه داره از بس جری اذیتش می کنه.

بهم می گه ولی من جری رو دوس دارم .

میگم ننننننننه من از موش می ترسم .

با یه ژست خاصی می گه من جری رو دوس دارم .اخه من پسرم واز موش نمی ترسم !!نیشخند


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ | ٧:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

قربون شازده پسرم برم که فسقل بچه ست ودست راست وچپش رو میدونه


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤ | ٦:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()



میدونم که بچه هایی که مدرسه نرفتن وخوندن نوشتن بلد نیستن از هر نوشته واسمی عکس میگیرند.


توعاشق ارم وعلامتی .فقط موندم چطوری تشخیص میدی که فلان ارم علامت یه بانک ه وتابحال هم اشتباه نکردی.

مثلا میگی مامان این ارم چیه؟!_ارم نایک رو دیدی_ولی برای بانکها حتی موسسه هایی مثل ثامن ومیزان وبانکهای نامتعارف تر مثل اقتصاد میگی مامان این چه بانکیه؟

یکبارنشده که اشتباه کنی وبانک رو تشخیص ندی.هربار واقعا یه بانک بوده پرسیدی مامان این چه بانکیه؟

چطور متوجه میشی وفرق بانک وارم ومارک ها رو میفهمی؟!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٦:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()




مثل هر بچه ایی عاشق کارتونی.هر دفعه با هردور یکی رو بیشتر دوس داری.

یه مدت باب اسفنجی...یه مدت اسکار...فیلم های انیمیشن و...نکته جالبش اینه که ماجرای اون کارتون رو از تیترش متوجه میشی.


مثلا پلنگ صورتی شروع میشه وتو از نوشته هاش میگی مامان اون قسمتشه که..._وکمی از داستان رو تعریف میکتی_جالبترش اینه که یه بارهم اشتباه نکردی.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٦:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

روزهای شیرین باتو بودن میگذره.دلم میخاد اینروزا واستن وتوبزرگ نشی .
شبا کنارت میخابم ومحو تماشات میشم .خیلی دوست دارم عزیزم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه , عشقولانه من وشازده !


تاريخ : شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

امان از دست این بچه ها

چندوقت پیش برای شازده با انتخاب خودش یه مسواک جدید گرفتم.با وجودی که خودش انتخاب کرده بود هردفه از مسواک زدن سرباز میزد .ازاخر کلی اصرارکردم که ببینم دلیل دوست نداشتن مسواک جدیدش چیه؟؟

هربار میگفتم مسواک بزن. میگفت دوسش ندارم.
ازاخر بهم گفت اخه من رنگشو دوست ندارم.
دیشب تو مغازه چندتا مسواک رو جلوش گرفته ام که خودش انتخاب کنه.
البته طبق تجربه قبلیم مسواک هایی رو جلوش گرفتم که رنگ برسش سفید باشه !!

یه مسواک انتخاب کرد که دسته اش ماشین مسابقه ست.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()


پسرشیرینم تو حرف زدن خیلی سریع راه افتاد !!جمله بندی خوب ودرست ،استفاده از کلمات قشنگ ومناسب وتلفظ درستشون.

گاهی کلماتی رو اشتباه میگه ولی وقتی همون کلمه رو میگم دوباره بگو ،درست میگه.

مثلا میگه:باید اب کم مففص کنیم .ولی راحت کلمه مصرف رو درست ادا میکنه.


امروز کمی خسته شده بود رو کاناپه دراز کشیده ومیگه : دارم می مورم !!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : جمعه ۱٢ تیر ۱۳٩٤ | ٧:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

شازده خوشگلم هرزگاهی با عروسک های حیوونیش یا ماهیش حرف میزنه !

اینجور مواقع من باید به کمکش برم وصدام رو عوض کنم واز جانب جک وجونورهای اون باهاش صحبت کنم.باز وسط حرف زدنش وبازیش اگه از من سوال بپرسه ویا صدام کنه باید درنقش مامانش حاضربشم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤ | ٤:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

امروز یکی از همسایه هامون که مسن هم هست بخاطر کاری اومده بود دم اپارتمانمون.داشتیم حرف میزدیم شازده که تابحال ادم چادری ندیده میگه :این خانومه که پارچه انداخته روش نباید بره خونشون _دلش میخاست همسایمون خونمون میموند _از خنده مرده بودم.


خیلی خیلی وقت پیشا هم داشتیم بیرون میرفتیم گیرداده بود به شال من که این چیه موقع بیرون رفتن سرم میکنم ؟ کلی براش توضیح دادم که فقط موقع بیرون رفتن اینو سرم میکنم .اخه هی میگفت چرا توخونه سرم نیس؟!اصلا دوست نداشت شال سرم کنم !!
بچه حجاب نمیدونه چی خخخخ


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤ | ٧:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

خوشم میاد که بجای یه پسرمامانی کوچولو یه پسربالغ مامانی گاهی کناردستم توماشین میشینه.

وقتی باهم میریم بیرون حس خیلی خوبی دارم.
خدایا شکر که من شازده رو دارم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

پسر شیرین زبون منطقیم که گاهی بخاطر منطق ت با بچگیت مقابله میکنی ومنم قدر این کارت رو میدونم.چرا گاهی تا این حد لجباز وسرکش میشی وهیچ رقمه هم از موضع خودت کوتاه نمیای!؟

چرا پسر مهربون وعاقلی مثل تو گاهی با وجودی که میدونه حرفش درست نیست تا این حدپافشاری می کنه؟

من عاشق توام. هرجور که باشی.از بچگیت لذت ببر پسرم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

تو یه ظرف چند تا کیوی ویه چاقو وچنگال گذآشتم واومدم پیشت .تا موقع کارتون دیدنت برات پوست بکنم وبدم .بلکه یه برش بخوری.

تو پیشدستی رو نگاه کردی ومیگی :مامان موهای پوستش تو ظرف ریخته که !!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

امشب برای اولین بار سر شام گفتی :منم از ظرفای تو میخام.ظرف شکستنی !!


جریان از این قراربود که میخاستی از ظرف من غذآ بخوری.چیزی که خیلی وقت پیش روت کارکردم که از لیوان وظرف خودت باید استفاده کنی.

با این وجود امشب هی از ظرف من غذا خوردی هرچی تذکر دادم فایده نداشت.
تا بفکر بابایت رسید .ازت پرسید از ظرفای ما میخای؟ که تو هم اون جمله رو گفتی .


رفتی خودت بشقاب اوردی وگفتی من از این ظرفا شکستنی میخام.

من موندم این شکستنی بودن وغیر شکستنی بودن رو ازکجا یاد گرفتی .

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

روزهای شیرین درکنارتو بودنم میگذرن .به سرعت برق وباد .ومن با تمام وجودم این روزها رو میبلعم.
روزایی که درکنارشادی وبازی تو تکمیل میشه.روزهای افتابی وداغ .


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه , عشقولانه من وشازده !


تاريخ : پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

امروز بردمت بیرون به قصد اب بازی!!

هوا حسابی گرم بود و تو هم سرمست اب بازی وتو جوی اب راه رفتن.
از شانسمون داشتن جوها کوهسنگی رو میشستن ونشد بیشتر از این با پاهات تو اب راه بری.
بهت قول دادم یه روز دیگه....حتمن یه روز دیگه تو رو سیراب از اب بازی خواهم کرد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤ | ۳:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

بزرگترین اکتشاف برای من این بود که فهمیدم فرزندم مهمانی در خانه ام هست و روزی از کنارم می رود. روزها با سرعت عجیبی میگذرد و او به زودی از من جدا میشود... به خودم گفتم: کدام مهمتر است؟ نظم خانه یا اینکه فرزندم به خوبی از من یاد کند؟ کدام مهمتر است.خانه یا اخلاق و روحیه و حسن تربیت فرزندم؟
چون دانستم که او مهمان خانه من است. این باعث شد اولویتم را تغییر دهم، بعد از این مهمترین چیز نزد من آرامش خاطر من و اوست....
شروع کردم به پیاده کردن نقشه ام، و طبعا مجموعه کمی از قوانین مهم را انتخاب کردم و خود را ملزم به اجرای آنها دانستم و مابقی چیزها را بدون هیچ قید و شرطی رها کردم. از عصبی شدن و داد و فریاد زدن کم کردم و به آرامش رسیدم.. از وسواس هایم گذشتم و به خانه ای راضی شدم که مقداری بهم ریخته و نامنظم است و کمی شلختگی در آن به چشم می خورد .....
اما......... فرزندی را تحویل گرفتم که آرامش دارد و از من وخشم هایم نمی نالد و رابطه ای قوی و زیبا بین ما حاکم گشته است..... چون می دانم...... او مهمان زودگذر خانه من است.
کودک عزیزم  امیدوارم مهمانی خانه من  زیباترین مهمانی زندگیت باشد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه , عشقولانه من وشازده !


تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

گاهی ادم فک میکنه برای دیدن یه تغییر تو فرزندش باید ماهها منتظر بمونه.


ولی تغییرات اونقدری سریع اند که گاهی ادم نمیتونه ثبتشون کنه.

تغییرات ظاهری ،تغییرات رفتاری وسلیقه ایی وحتی نوع ذایقه .
وقتی برای اولین بار به غذآ خوردن افتادی ورسید به فرنی خوردنت خوب بود.بعد اون سوپ خوردی ودیگه لب به فرنی نزدی.
هنوزم طعم شیرینی رو اصلا دوس نداری وفقط شکلات تلخ میخوری ویه مدته بستنی اونم از نوع شکلاتیش.
بعد سوپ که به برنج خوردن افتادی دیگه لب به سوپ نزدی...هیچ رقمه.
تا همین دوهفته پیش...برام جالب بود .
سوپ خوردی.تو این مدت کوتاه هم چندباری که ازت پرسیدم چی دوس داری وچند رقم غذآ بهت پیشنهاد دادم سوپ رو انتخاب کردی.

یادمه حتی تو مریضی هات هم سوپ دوس نداشتی ومن جایگزینش یه جور اش بلغور ویه جور شله بهت میدادم.


فووریت های غذآییت کباب وزبون ه ودر درجه بعدی وهرزگاهی پیتزا س.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

عاشق لذت وصف ناشدنی هستم که با بیرون رفتن دونفرمون تو به من منتقل میکنی.
بچه مثبت ومهربون وشیرین زبونم.هم با شادی بیرون میای وهم باشادی ولذت ازبیرون رفتنات تعریف میکنی.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

از بهار سال 93 بیرون اومدن دوتایی اونم با ماشین رو باهم تجربه کردیم.

قبلش همیشه بابایی مارو جایی میبرد.برای گشت وگذارهای کوچیک هم با کالسکه بیرون میبردمت.
پسر فوق العاده عاقل ومنطقی هستی.
امروز داشتم به تغییرات رفتاری وفکری وهمینطور عوض شدن ذآءقه فکر میکردم.

یه مدت رو دور خرید سی دی بودی.
یه مدت عاشق کتاب بودی.البته دوران کتاب دوستیت خیلی طولانی بود.از همون اوایل بچگیت شروع شد .هنوزم کتاب جدید برات میگیرم ذوق داری.وهنوزم جزو علاقمندی هاته.
یه مدت رو دور کتاب رنگ آمیزی ومدادرنگی افتادی.
مدت کوتاهی هم تبلت دوس داشتی.الان هر یکی دوروز نیم ساعت هم بازی نمیکنی.
وبعد ....عاشق ماشین شدی.نه کنترلی.از این کوچیکا قدرتی.همونایی که میکشی عقب تا راه بره.
خیلی وقته...خیلی وقته که فقط فقط با ماشینات بازی میکنی وفووریتته.
همینجور عاشق ماشین های واقعی هستی.خیلی خیلی اسم ماشین بلدی ویه ماشین باز حرفه ایی شدی.
گاهی اون همه ماشینت رو میچینی ومیگی من نمایشگاه ماشین دارم.

قربون تو شازده ماشین دوست برم من.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

خیلی وقتها میشه که محو تماشات میشم.نگاهت میکنم وقربون صدقه ات میرم.از ته دل دعا میکنم همیشه تنت سالم باشه ولبات خندون.

نگاهت میکنم چون این روزا هیچ وقت برنمیگردن .تا بخودم بیام بزرگ شدی واینروزای تکرار نشدنی از کفم رفتن.
عاشقتم فرزندم .بچگی کن .

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

چند شبه سرگرمی جدید برات درست شده.سه چرخه ات رو برمیداری وراهش میبری وگاهی هم میشینی روش.

دیشب کلی راه رو باهمدیگه رفتیم.هواخنک وشادی کودکانه بی الایش تو منو حسابی سرخوش کرد واین مسافت زیاد رو متوجه نشدم.


چقدر توشاد ومعصوم وشیرینی پسرم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

از دست شیرین زبونی های تو.
چندین ماه پیش موقع ناهارمون رو ماست خرد نون ریخته بود وتو گفتی این کثیفه ولب بهش نزدی.
بعد اون هر وقت ماست اوردم گفتی ماست کثیف نیس؟؟
تا اینکه تو عطاویج برای اولین بار دیدی رو سیب زمینی اویشن هم زدن.گفتی این کثیفه؟؟
گفتم نه عزیزم روش ادویه زدن خوشمزه تر بشه.
حالا بزرگ وعاقلی واستدلال منو میفهمی ودرک میکنی.

حرکات ورفتارات مردونه تر شده مامانی.

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

الهی شکر .
شازده خوشگلم تو یه بچه خیلی اجتماعیی هستی.دوست داری تو جمع هم سن وسالات باشی.
خداروشکر تو مهد بهت خوش میگذره.این هفته سوم بود .این هفته دیگه من تو مهد هم نموندم.. واومدم خونه یا رفتم سراغ کارام.
موقع تعویض دوسه باری اذیت کردی ولی باهاش کنار اومدی.
هفته ای سه روز گاهی دوس داری روزای دیگه هم بری ولی من تمایل ندارم همین مقدار کافیه.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

17فروردین
امروز دومین روزی اییه که مهد میری.
دوروز قبل یه مهد دیگه رفتیم .وبعدش اومدیم این مهد.از تمیزیش وقوانینش خوشم اومد.
چقدر خوب وراحت کنار اومدی.رفتی تواتاق وبازی کردی وسراغ منم خیلی نیومدی.
ناهارت رو خوردی وکمتر از دوساعتی خوب سرت گرم بود .
امروز میل به غذآ نداشتی وغذات رو نخوردی ولی بهت خوش گذشت
اهنگ گذاشتن. دست زدید ورقصیدید.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()



برات از سیزده بدر گفته بودم.گفته بودم میریم بیرون وفقط خوش میگذرونیم.
خب بر خلاف تمام بیرون رفتنامون زیر انداز وبساط عصرونه هم داشتیم.
حسابی بازی کردی و بهت خوش گذشت.اونقدری که حاضر نبودی برگردی خونه .
دوست دارم برات خاطرات خوب وخوش درست کنم.دوست دارم روزا ومناسبت های خاص رو بلد باشی.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()




تو پسر فوق العاده عاقلی شدی.شیرین حرف میزنی وبزرگانه رفتار میکنی.
برات توضیح دادیم که روزای عید رو متوجه بشی.بدونی شاید در ظآهر یه روز عادی اند .اما روزایی هستن که بابا تو خونه س وخونه هرکی بری سفره هفت سین دارن.
عیدی گرفتن رو خوب میفهمی.دوس دارم با رسوم و اصطلاحات اشنابشی.امروز عیدی گرفتی.
ذوق نکردی چون از گرفتن هیچ جیزی ذوق نمی کنی !_بغیر از ماشین _ولی میفهمیدی عیدیه_
امروز حسابی با بهار باری کردی.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٤ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()



اونقدری برات از عید وایام تعطیلی که بابات توخونه س وسفره هفت سین وعیدی دادن وعیدی گرفتن گفته بودم که کاملا از اومدن عید خبرداشتی.سفره هفت سین رو بلد بودی وبا لذت سفره خوشگل وکوچولویی که من چینده بودم رو نگاه میکردی.
عیدی بهت ماشین دادیم که حسابی ازش خوشت اومده بود.
امروز برای ناهار خونه خاله بابایی رفتیم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤ | ٩:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

توحال وهوای روزای پایانی سال ونزدیک شدن عید ، شازده اکواریوم پر ماهی قرمز دیده میگه: اینا با هم اومدن حموم.
بعد توش چن تا ماهی باله های مشکی داشتن.روکرده به من ومیگه چقدر این ماهی ها کثیفن !!

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

عزیزم...عشقم...بهترینم...این بهار ،سومین بهاریه که تو فرشته نازنین رو دارم.
برات بهترینها رو ارزو دارم.عیدت مبارک .


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

تموم شد ورفت !!


امشب برای اولین بار شازده موقع دیدن یه موزیک ویدءو از بلک کتز هوس زن گرفتن بسرش زد !
میگفت میخاد این خانومه (مدلینگه ) زنش بشه که باهاش بره بیرون یا براش غذآ درس کنه وحتی پوشکش رو عوض کنه.
هرچی میگفتم همه این کارارو من برات انجام میدم همچنان مصرانه بازم زن میخاست .


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۸:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

خوشم میاد که چیزی رو نخای،نمیخای دیگه...
تو مهمونی خونه امون دوستم میخاست بهت غذا بده .تو رودربایستی موندی...خیلی شیک موقعی که بهت گفت دهنت رو باز کن قطاربره توش،گفتی :تو تونل ترافیک ه !!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 

هر شب شازده بالشت ها رو، رو تخت می چینه.دیشب باباش بهش میگه عین همیشه مرتب بچین.
شازده شیرینم میگه :نه...میخام خراب بچینم.

کمی شلوغ کاری کرده ورو بالشت پتوها قلت زده. بازباباش میگه تو که پسر مرتبی هستی اینا رو مرتب بچین.
درجا جواب میده من پسر خرابی ام !! 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳ | ٩:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

بدون اینکه من یاد بدم یا شازده ازم چیزی پرسیده باشه با فکر وتخیل خودش تابلو محل عبور عابر پیاده رو دیده ومیگه:
این میگه از رو پله ها راه نرید !!

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

اگه بخام از شیرین زبونی وسرعت یادگیری تو بنویسم لازمه روزانه یه پست داشته باشم !
خیلی به ماشین علاقه داری وبخاطر علاقه ات تعداد ماشین هایی رو که یاد میگیری روزانه اس.
هرروز به لیستت یادگیری یه ماشین اضافه میشه.
شاسی بلند ...ارم ماشینا...اسماشون.
من عاشقتم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

وقتی پسری به پدرش وابسته اس همین میشه.
یکی دوروز بابایی مریض بود تو خونه استراحت میکرد.

شازده صب بیدارشده سراغ باباش رو میگیره.میگم عزیزم بابا مریض بود که تو خونه استراحت میکرد حالا کمی بهتر شده ومثل همیشه رفته سرکارش.
شازده میگه :میخام بازم مریض باشه !


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 

اینکه میگن سرعت یادگیری بچه ها خیلی بالاس بیراه نگفتن ها !!
روز به روز به اطلاعاتت اضافه میشه.علاقه شدید به ماشین داری.
ارم هیوندا وجیلی ، بی ام و ،وجک رو میشناسی.رانا ،405،پژو پارس،تاکسی،جیپ،ماتیز ،.....رو بلدی.
هروقت تو ماشینیم ودوردور میکنیم اسم ماشینهایی که از کنارمون رد میشن رو میگی .یا میپرسی این چیه؟ 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()



دیگه نمی تونی بچه ات رو دعوا کنی وقتی بعد یه تذکر. که بهش دادی ،میاد وبهت میگه : من اشتباه کردم !
همیشه تو نوع جمله بندی شازده میمونم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ | ٦:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()



شازده رو گذآشتم پیش باباش که برم جایی.بعد که اومدم دنبالش رو میکنه به منشی شرکت ومیگه :من میرم که دل تو برام تنگ بشه !


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 

 

یه مدتی میشه که موقع نگاه کردن کارتون پلنگ صورتی ، بره ناقلا وتام وجری هی میگی میخاد چیکار کنه ؟
اکثرا جلو جلو اتفاق های توی کارتون ها رو تعریف میکنی.
شب هم موقع لالا بیشتر دوست داری داستانهای کارتونهای مورد علاقه ات رو برات تعریف کنیم.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

از خیلی وقت پیش ماشین پراید ،اتوبوس،کامیون و وانت رو میشناختی.بدون اینکه من بخام بهت یاد بدم.خودت دوس داشتی وپرسیدی ویاد گرفتی.


حالا هم که دایم میپرسی این چیه ؟؟ بنز و206 وال 90رو هم بلد شدی.
سر همین سوال پرسیدنات با رنگ خاکستری،سفید ، قرمز وصورتی اشنا شدی.
میگی این صورتیه مثل پلنگ صورتی !!

 

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 شازده شیرین من باورت میشه؟! باورت میشه که 28ماهه از اسمون اومدی وفرشته کوچک زندگی من شدی.28ماه شیرین وسخت.

شیرین زبونم ،روزهایی رو که با هم پشت سر گذاشتیم شیطنت های تو وبی حوصلگی وکم تجربگی های من.گاهی بعضی روزا رو بیخودگی سخت کردیم ...میدونم که بیشتر من مقصرم...میدونم.ولی همیشه دوست داشتم تو تمام اون روزای سخت عاشقت بودم واز وجودت لذت میبردم.

الان بیشتر دوست دارم. الان بیشتر عاشقتم واز وجودت لذت می برم.الان میخام بیشتر قدر روزایی که درکنارمی رو بدونم.میخام پخته تر وعاقلانه تر رفتار کنم.نمیخام روزای طلایی شکوفا شدنت رو از دست بدم.میخام بوت کنم لمست کنم.میخام همیشه لذت ببرم از با تو بودنم.


دوست دارم عزیزم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه , عشقولانه من وشازده !


تاريخ : یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳ | ۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

کتاب فرزندم رو بستم. جامدادی رو که چند دقیقه پیش از شدتِ عصبانیت پرت کرده بودم برداشتم. مداد هاش رو یکی‌ یکی‌ گذاشتم سر جاش.


کنارش نشستم، بغلش کردم. بوسیدمش. سرش رو بوسیدم، موهای عرق کرده‌اش رو، پیشونیش رو، گونه ی بر افروخته‌اش رو.

گفتم نمیخوام هیچی‌ بشی‌. نمی‌خوام دکتر و مهندس بشی

‌. می‌خوام یاد بگیری مهربون باشی‌ .نمی‌خوام خوشنویسی یا چند تا زبون یاد بگیری. می‌خوام تا وقت داری کودکی کنی‌.

شاد باش و سر زنده . قوی باش حتی اگر ضعیف‌ترین شاگردِ کلاس باشی‌. پشتِ همون میز آخر هم می‌شه از زندگی‌ لذت برد.

بهش گفتم تو بده بستون درس و امتحان و نمره هر چی‌
تونستی یاد بگیر ولی‌ حواست باشه از دنیای قشنگِ خودت چیزی مایه نگذاری.

کنارِ هم نشستیم
پاپکورن خوردیم
و فیلم دیدیم

و من تمام مدتِ به خودم
و به یک زندگی‌ فکر می‌‌کردم که آنقدر جدی گرفته بودم.
زندگی‌ که برای من مثل یک مسابقه بود و من در رویای مدال‌هایش تمام روز هاش رو دویده بودم.

هیچکس حتی برای لحظه‌ای مرا متوقف نکرده بود.
هیچکس نگفته بود لحظه‌ای بایستم و کودکی کنم.

هیچکس نگفته بود زرنگ‌ترین شاگردان، خوشبخت‌ترین‌ها نیستند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

شیرین کاری وشیرین زبونی هات حد و مرز نداره.
امشب داشتی لگو بازی میکردی منم با صدای بلند گفتم عاشق جفتتونم (تو وبابایی).
درجوابم گفتی من عاشق بابایی ام .توهم عاشق بابا باش !


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

اینروزا کمی لجباز شدی.کافیه یه دعوا کوچولو بکنمت اونوقت ول کن ماجرا نیستی.
جملات منفی زیاد بکار میبری.مثلا میخام دستام رو بشورم که لباسم خیس بشه.
اینو پرت کنم تا بشکنه.
میخام ماشینمو خراب کنم.
منم گاهی خسته میشم وکم میارم.ولی میدونم این موارد طبیعیه ومال سنته.این سن بین دو تا دونیم سالگی سن لجبازی بچه اس.نباید بهت قدرت انتخاب داد یا ازت سوالی پرسید که نه بگی....سن توه عزیزم ومن سعی میکنم خوب درک کنم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

من مدتهاس از نوع حرف زدن وبرخوردهای خیلی منطقی ودقیقت میترسم !
وقتی میبینم خیلی جلوتر ازسنتی...خیلی خوب درک میکنی وحرف میزنی...خیلی عالی نتیجه گیری میکنی وانتظارداری ،از نحوه برخوردم با تو میترسم.
میترسم درحد واندازه تو نباشم.
وقتی بالا میاری ومن مدام میگم هیچی نیست و خیلی اروم وریلکس با قضیه برخورد میکنم ودوشت میگیرم از اینکه میگی من همه لباس هامو کثیف کردم. ، شرمنده ات میشم.
از اینکه این همه برای غذایی که باب میلت ه از من تشکر میکنی ،شرمنده ات میشم.
از اینکه مدام مرسی وممنون میگی وبخاطر حموم بردنت تشکر میکنی، شرمنده ات میشم.
از اینکه هی کارایی رو که برات انجام میدم رو یاداوری میکنی ومرسی ممنون میگی، من شرمنده ات میشم.
عزیزم من وظیفه امه منو شرمنده نکن !


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : جمعه ٢۸ آذر ۱۳٩۳ | ۳:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

من از کجا باید میدونستم ها ؟!امروز عصری موقع خوردن پاپ کورن گفتی لای دندونت چیزی گیرکرده وباعث شد بذاری من دهن ودندونات رو خوب نگاه کنم.
دوتا کرسی فک پایین تقریبا نیش زده بود.رو لثه ات سفید شده بود وجوش سفید رو هردوطرف فکت دیده میشد.
کمی بعد که دراز کشیدی وکارتون نگاه میکردی وموز میخوردی دیدم به به کرسی فک بالا سمت چپ کاملا دراومده.تا الان طبق روال 16تا دندون داشتی چهارتا کرسی هم باید تو فاصله سن دو تا سه سالگی دربیاد.
تو کی دندونت دراومد که من نفهمیدم عزیرکم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳ | ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

یکی از تصورات وآرزوهای بچه دارشدنم این بود که بچه امو عروسک به بغل ببینم !

امروز صب وقتی پسرکم با موهای ژولیدش از تخت خوابش اومد پایین وهمینطور که دست پلنگ صورتیش تو دستش بود وداشت عروسک بیچاره رو رو زمین خر کش میکرد ومی کشید اومد و رو کاناپه نشست تا کارتون ببینه خیلی لذت بخش تر از تصورم بود .


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳ | ۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

پسر دوردونه ام رو ،یکی یکدونمو امروز بردم دکتر رفته تو مطب از اون جوب های حلق نگاه کن !! برداشته وکرده تو دهتش.میگه دارم خودمو خوب میکنم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳ | ۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

اهنگ کارتونها خیلی برات مهمه.مخصوصا کارتونهایی که دوس داری.

اهنگ پلنگ صورتی ومستر بین رو خیلی قشنگ تقلید میکنی وبا دهنت میزنی.

اینروزا عاشق کارتون رالف خرابکاری.میگی اهنگش رو خیلی دوس دارم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳ | ٧:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

وقتی شازده برای اولین بار (همین امشب )به مهمونمون میگه :دیگه برو خونه اتون شب شده !


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : جمعه ٢۱ آذر ۱۳٩۳ | ۸:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

شیرین زبونم میدونی علاوه بر شیرینیت چقدر باهوش هم هستی؟


وقتی میبریمت بیرون وکمی زود برمیگردیم سمت خونه.دوس نداری بیای خونه.از اول همینجوری بودی ومی گفتی نه...خونه نریم.

ولی حالا... یه مدته باشرم وحیا واهسته ابراز مخالفت میکنی.
نمیدونی وقتی سرت رو پایین میندازی ودستت رو جلوی دهنت میگیری واهسته میگی نه...نریم خونه وبریم دوربزنیم چقدرشیرین وبا سیاست جلوه میکنی ؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

پسر شیرین زبونم دیشب موقع خوابت بهم گفتی دوس داری خواب پلنگ صورتی رو ببینی.
خیلی ابراز علاقه کردی.امروز برات یه عروسک پلنگ صورتی گرفتم .کل راه برگشت رو، قربون صدقه عروسک رفتی ونازش کردی وهی بوسیدیش وگفتی عاشقتم.
پسرم مگه نمیدونی من رو قربون صدقه های تو حسودم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳ | ٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

بیرون وتفریح وشهربازی رفاتنت همچنان سرجاشه.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

بعضی روزا تیکه کلام خاصی داری.مثلا امروز مدام میگفتی :یادته.
یادته رفتیم اونحا یا یادته این کارتون رو دیدیم.



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : شنبه ۸ آذر ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

امروز دومین صبحیه که با زنگ ساعت بیدارت میکنم .
می دونی میخام عادتت بدم همونجور که اوایل با موسیقی میخوابیدی ویه مدته با خوندن داستان میخوابی ، بیدارشدنت هم با زنگ ساعت باشه.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳ | ۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

عزیز دلم یه مدتی میشه که عحیب به بو حساس شدی !بیش از اندازه دقیقی.جایی بریم یا توخونه اگه یه بو بیاد که ترو اذیت کنه میگی مامان بوی بد میاد.
بوی غذآ بپیچه میگی مامان به بوی کباب میاد یا به چه بوی خوبی.
عاشق این حس جدیدتم.چون با دقت وگاهی با لذت ازش میگی.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

عزیز دلم چقدر تو عاشق مهمون یا مهمونی رفتنی.چقدر دوست داری تو جمع باشی.
تا بحال وقتی کسی میومد خونه امون وبعد میرفت عکس العمل خیلی انچنانی نشون نمی دادی .کافی بود موقع رفتن مهمونا ترو تو اتاق میبردیم همین.اما دیروز هم ظهر هم شبش بعد رفتن همبازی هات گریه کردی ونخواستی جدا بشی.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

داشتم سریال میدیدم.به شازده اب بازم تلویزیون رو نشون میدم که پسره تو استخر شنا میکنه ومیگم :عزیزم بزرگ بشی استخر میبرمت.
شازده یه نفس عمیق می کشه ومیگه:اخیییی...خوب الان بزرگ شدم !
خوبه هرروز دوش میگیره این همه عشق اب بازی داره.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

پسرکوچولو من از اول خیلی اجتماعی بود.یه جورایی زیادی.از اینکه نسبتا برعکس اکثریت بجه ها بود وخودش رو پشت من قایم نمیکرد خوشحال بودم.این که تو جمع حرف میزد ودست میداد یه نعمت بود.ولی بیرون....بیرون مثلا توپارک عین مهمونی ها عمل میکرد واین منو می ترسوند والانم می ترسونه .امیدوارم بزرگتر که شد بفهمه نباید با همه گرم بگیره واین اخلاقش متعادل بشه.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳ | ۸:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

وقتی نوشته های دیگران رو راجع به بچه هاشون میخونم ایده دستم میاد از چی وکجا بنویسم.
خب خیلی وقت پیش قبل از دوسالگی شازده من معنی ومفهوم چراغ راهنمایی وترافیک ومسایل اینحوری رانندگی رو درک میکرد.
اگه جایی وامیستادم ،میگفت برو وقتی میگفتم پشت چراغ قرمزیم یا الان ترافیک ه کاملا درک میکرد.
موقع رانندگی من خیلی توماشین ارومتر از موقع باباشه.اخه براش توضیح دادم من عین بابایی نمی تونم رانندگی کنم.
اخه بعضی مواقع رو پای باباش میشینه.جالبه...اولین بار که به من گفت موقع رانندگیم بود فقط دوبار تکرارکرد._تقریبا از تابستون دوتایی با هم با ماشین بیرون میریم قبلش فقط توسط همسری میتونستم جایی برم_بعد فهمید من نمیتونم.باردوم توپارکینگ خواسته اش رو گفت اینکه دوس داره موقع رانندگی رو پای من بشینه ومن براش توضیح دادم وهمین.
دفه بعدی که خواستیم دوتایی بریم دوربزنیم خیلی منطقی گفت :نه..نه..مامان نمیتونه.
دیگه همون شد.چون به صندلی ماشین عادت نکرده بود فک میکردم نتونم تنهایی با ماشین جایی ببرمش.پسر عاقلیه


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳ | ٢:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

نرم افزار آموزشی باغ وحش برای آشنایی کودکان شما با حیوانات است.
در این نرم افزار کودک شما ضمن سرگرمی، نام انگلیسی و فارسی هر حیوان را یاد می گیرد و با صدای حیوانات آشنا می‌شود.
با توجه به تقسیم بندی حیوانات به سه دسته مختلف، کودک با مکان زندگی هر حیوان نیز آشنا می شود.
محیط نرم افزار طوری طراحی شده است که کودک شما بتواند بصورت مستقل نیز از بازی با این نرم افزار لذت ببرد، پس کافی است یک بار کودک را بامحیط نرم افزار آشنا کنید تا بتواند بصورت مستقل همراه با بازی و سرگرمی با حیوانات مختلف آشنا شود.

 

 

 

http://cybersoft24.blogfa.com/post/1


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳ | ٥:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

امروز که با هم رفته بودیم بیرون که همه یه سری خرده کار انجام بدم هم عکس تولد اتلیه ات رو که مدتیه حاضره بگیریم.یه سر هم داروخانه رفتم .اونوقت تو خوشگل چشک بادومی من مثل همیشه مودبانه کارت دادی وهم رمزت رو گفتی.

از نظر صحبت کردن وکلامی موقع  عید فوق العاده بودی .یکی دوماه قبل تولدت به کمال رسیدی.

تلفظ درست هرکلمه واطلاعات عمومی خوب .استفاده کردن از حروف ربط به درستی_ مثلا شیر خوردی وتموم شد گفتی حالا اب بده یا از حرف " که " خیلی قشنگ استفاده می کنی.

قربونت برم که تو زبون وحرف زدنت تو همسن وسالات که هیچ، حتی بزرگتر از خودت همتا نداری!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ | ٥:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

من قلم انچنانی ندارم که برات متن بنویسم وتو رو با کلمات والفاظ زیبا توصیف کنم وچنان وچنین بگم .فقط این رو بدون عزیز کرده من وباباتی.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳ | ٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 خوشم میاد تو هیچی کم نمیاری.اهنگ می ذاریم لب خونی میکنی .تلویزیون موسیقی می ذاره تکرار می کنی.

کلی دلیل وبرهان برای خودت داری .بابا میخاد بره حموم کلی برات توضیح داده از اخر هم که رضایت دادی بره وقتی بهت گفت میره حموم تا تمیز بشه وریش هاش رو بزنه ،در جا جواب دادی که ریشای تو گنده شده وتو ریش نداری.من موندم تو ان مغز خوشگلت چی می گذره این همه حاضر جوابی!؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳ | ٢:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 پسری که خیلی وقته زبونش راه افتاده واضح وکامل حرف می زنه نوع گردش ونوع شامش رو میشخص می کنه دیگه.

اره عزیزم خودت انتخاب می کنی چه نوع پارکی بری.سرسره دار یا بی سرسره!شام هم هرچی که خودت بخوای.مساله اینه که برعکس بچه های دیگه که دوتا چیز رو ازشون می پرسی ومعمولا اون اخری رو اوکی می کنن.تو اونی رو که میخای میگی.

( دیدید از بچه ها بپرسید موز میخوری یا گلابی .می گن گلابی!!_ کلمه دوم رو همیشه تکرار می کنن _) تو دقیقا اونی رو که میخای .مهم نیس اولی باشه یا دومی یا حتی سومی.

عاشق زبونی وخیلی دوست داری طباخی ببریمت .گاهی هم هوس پیتزات می کنه وشام اونو میخای.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳ | ٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

پسرک شیرین من عاشق انیمیشن کارتونی من شروره.روزی صد دفعه ببینه بازم لحظات بیشتری از بقیه سرگرمی ها سرش گرمه .

مقام ششم رو ریو وانیمشین اسمورف ها دارن.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳ | ٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 پسر شیرین زبون وکاسکو من دیگه از حرف زدن گذشته ...هر دیالوگی که تو فیلم وسریال بشنوه می گه! به یه کنار... حالا صحنه هایی که تو سریالها می بینه ودوس داره رو تعریف می کنه .یه تعریفی که بیا وببینقلب


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳ | ۳:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()
تاريخ : شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

صدای یک پرواز

فرود یک فرشته

آغاز یک معراج

و شروع یک زندگی

تقدیم به کسی که شکفتن هیچ گلی زیباتر از لبخند او نیست

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه , عشقولانه من وشازده !


تاريخ : جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳ | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 

 

یه آموزش دوست داشتنی و قشنگ برای کودکان .. میخوایم یه کلاه گیس بافتنی درست کنیم .. مواد لازم برای درست کردن این کلاه گیس بامزه : 

کاموا به رنگ دلخواه .. جوراب ترجیحا همون رنگی .. متر .. پارچه نمدی یا فوتر .. چسب حرارتی و قیچی و دو تا کش .

اوب مطابق تصویر زیر از جلوی سر تا پشت سر فرزندتون (جاییکه موهاش روی گردنش تموم شده ) رو اندازه بگیرید ..

پارچه نمدی یا فوتر رو به عرض تقریبی 8 سانتی متر و طولی که روی سر کودکتون اندازه گرفتید برش بزنید ..

کامواها رو مانند شکل روی این پارچه قرار بدید ( طول هر رشته کاموا باید تقریبا یه متر باشه ) به تصویر دقت کنید .. قسمت جلو و انتهای پارچه رو مطابق شکل برش بزنید .

 

 

خوب حالا از قسمت جلوی کار شروع به چسبوندن کامواها به پارچه کنید .. چسب حرارتی رو مانند شکل در قسمت وسط پارچه بزنید و کامواها رو با دقت به این قسمت بچسبونید . قسمت جلوی کار مانند پارچه باید هلالی شکل باشه 

دقت کنید مطمئن بشید که همه کامواها به پارچه چسبیده باشن .

 

 

بعد از خشک شدن چسب از قسمت پارچه کار رو بلند کرده و قسمت های اضافه کاموا رو در دو طرف برش بزنید .. کاموا باید در دو طرف یه اندازه باشه .

کامواها رو روی سطحی که شبیه سر بچه باشه قرار بدید ( مثلا یه کاسه ) و دو طرف موها رو با کش مانند تصویر ببندید ..

در مرحله بعد قسمت کشباف جوراب های قدیمی رو جدا کنید ..

 

 

موها رو از دو طرف داخل کش جوراب قرار داده و اونها رو به روشی که در تصویر میبینید گرد کنید ..

روشش به این صورت هست که کش رو در قسمت ابتدای کار نگه دارید .. موها رو دور اون حلقه کنید و کش رو به سمت پایین حرکت بدید و همزمان موها رو زیر اون گرد کنید ..

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ٢۱ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : جمعه ۱٤ شهریور ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 

 

 برام جالبه.عقل وفهم ودرک کردن های تو.

یه مدته باهم میریم ماشین سواری.از اونجایی که تازگی ها موقع ماشین سواری رو پای بابایت می شینی وفرمون بازی میکنی وانگار خودت راننده ای .تو این مدت با منم دوبار بهم گفتی بشینی روپای من وگاز بدی.

 

منم بهت گفتم من نمیتونم .یعنی فقط درهمین حد بود.بهت گفتم من می تونم موقع رانندگی اینکاررو بکنم وفقط بابا بلده.

یه روز که اومدیم تو پارکینگ که بازم دوتایی باهم بریم ماشین سواری. هی تو گفتی نه ...نه... نه...تو نمی تونی!!

اولش متوجه نشدم.بعد فهمیدم تو به من می گی که نمی تونم تورو رو پام بشونم ورانندگی کنم!...یه بچه ..اونم یه بچه ماشین باز...خیلی عاقلانه باید فکر کنه واز خواسته اش بگذره .اونم بچه ایی که باباش براش اینکاررو میکنه .دفعه بعد که اومدیم بریم بیرون دیگه این جمله رو هم نگفتی.کناراومدنت با این قضیه که خیلی هم دوسش داری برام جالب بود.نشون میده بچه ها عاقلتر ازاونی هستند که یه عده فک میکنن.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

چه خوبه اینروزایی که تورو کنار خودم می شونم ودوتایی باهم میریم ماشین سواری.

چقدر لذت بخشه داشتن یه پسر شیرین وباهوش که خیلی حرف میزنه اونم جملات طولانی. که ابراز وجود می کنه با حرف های وحرکات شیرینش ..چه خوبه که تو رو دارم.تویی که وقتی بیرونیم همه چی رو به من معرفی میکنی.تویی که بوی بهشت میدی.فرشته اسمونی منبغل


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه , عشقولانه من وشازده !


تاريخ : پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۳ | ۳:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 

 قبلا کارتون مورد علاقه ات باب اسفنجی بود.الان هم دوسش داری ولی بیشتر با کارتون پینگو حال می کنی !!

ارم ونشانه های کارتون رو خیلی خوب تشخیص میدی.سریع می گی کارتون انگری برد یا کارتون لاروها_ تو می گی کرم ها_

کارتون تام وجری هم مورد علاقه ات ه.

البته خیلی هم این کارتون ها تورو میخکوب خودشون نمیکنن .تویه شازده خوشگل وشیرین وکنجکاو هستی که دایم درحال کشف کردن وضبط کردن اطلاعات هستی.بغل

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

دیگه دوران خوابیده غذا خوردنت _ همون چند ماه اولی که تازه غذاخوردن روشروع کرده بودی_ وهمینطور نشسته غذا خوردنت بسر رسیده !!

اینروزا خیلی کم پشت میزغذاخوری خودت بند می شی ورو صندلی می شینی.

یه مدت دوست داشتی کنار ما بشینی .پشت میز ناهارخوری ما.می شوندمت رو یه صندلی ومراقبت بودم نیفتی.

ولی این ترفند هم خیلی جواب نداد.هنوز چند دقیقه ای ننشسته بودی که می خواستی بغل بابایت بری.

الان حدود دوهفته ای می شه که رو زمین سفره پهن می کنم .خیلی بهتر از میزناهارخوری یا صندلی خودت جواب میده.حداقل من وبابایت راحت غذا میخوریم .خودت هم بیشتر یه جا بند می شی وکنارما میشینی.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()
تاريخ : یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 

بیشتر وقتا بیش از دو هفته از نوشته ها وتغییراتی که در تو بوجود میاد واینجا نوشته جلوتری.به دست اوردن حس جدیدت مبارکت باشه عزیزم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳ | ٤:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 الان تو خواب نازی ومن از این موضوع استفاده کردم ودیواررو برات تزیین کردم. فردا روز مهمونی تو ه عزیز دل من وباباقلب


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه , عشقولانه من وشازده !


تاريخ : پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 

_قربونت برم که این همه تغییراتت سریع ه.حالا کاملا بصورت جمله بندی حرف میزنی.حداقل چهارکلمه تو یه جمله. دایره لغتت خیلی وسیع شده .وقتی بیرونیم دوس داری نشون بدی اطلاعاتت چقدره .مدام همه چی رو به ما معرفی می کنی.

 

_ عاشق با تلفن خرف زدنتم.خدا نکنه یکی برات خیلی عزیز باشه .سلام وچطوری رو خیلی بیشتر از افراد معمولی برای عزیزانت می کشی .اونقدر شیرین می گی خوووووبی که تو دلم قند اب می شه.

 

_حس مالکیتت شدیدشده .هر چیزی که مال تو باشه می گی مال منه واسمت رو میاری.

مثلا می گی لباس شازده ! یا شامپو من.جالبه لوازم واشیائ من و بابات  رو هم تفکیک میکنی.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳ | ٤:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 

من عاشق این همه دقت وعلاقه تو ام .به لباس عوض کردنم یه لاک دست ورنگ رژم خیلی علاقه نشون میدی.

خوشت میاد لباس خوشگل تنم کنم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 شازده خوشگل وشیرین من با وجودی که خیلی وقته خیلی روان وراحت حرف می زنی ومن وبابایت کاملا متوجه حرف ها وخواسته هات می شیم .بازم از صدا  دراوردن برای بهتر حرف زدنت استفاده می کنی .می ریم بیرون همه چی رو معرفی می کنی .از عابر بانک وماشین وموتور واتوبوس بگیر تا فروشگاه ها که توش جارو وکولر ولباسشویی داره .بیشتر مواقع با اسم بردنشون هم صداش رو در میاری.

سوار هواپیما شدی هنوز تیکاف نکرده بود تو صداش رو دراوردی.سوار ماشین که می شی می گی گاز بده بعد هم صداش رو در میاری.خیلی از این حرکتت خوشم میاد .خیلی هم برای بقیه جالبه .شدی یه پا جرالدبغل


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 

 بعضی وقتا ادم تو شناخت بچه خودش هم می مونه.میدونم برای گفتن لقب شیطون بودن به یه بچه ایی که هنوز دوسالش هم نشده خیلی زوده .چون در اصل اونا شیطون نیستن فقط کنجکاو اند .همین که خیلی از مسایل تربیتی روشون سازگار نیس .درسته کلمه نکن ودست نزن رو می فهمن ولی عملا نمی تونن این کارا رو انجام ندن .نه اونقدری خطر رو حس می کنن نه کثیفی ونه خیلی کار بد رو

.از اونجایی که بچه های اطرافم چه دنیای واقعی چه مجازی همه برای سلمونی رفتن ادا دراورده بودن منم  فک می کردم باید این کار برامون خیلی سخت باشه .مگه می شه شازده رو یه جا بند کرد ونشوند ؟

پسر دوستمون اولین اصلاحش بعد دوسال ونیمیش بود .نیکان هم که کلی گریه کرده بود .منم گفتم باشه تا موقع تولدش دیگه هرچی باد وباد.

 

تا امشب .امشب که با باباش برای گردش بیرون رفته بودند کمی دیرتر اومدن .من بیشتر از دوساعت طاقت دوریش رو ندارم .بهشون زنگیدم وگفتن تو ماشینیم وداریم دور می زنیم .نگو بعدش باباش می بینه ارایشگاه خلوته وشازده رو می بره برای کوتاهی موهاش.

یعنی خودش وارایشگره کف کرده بودند هاااا.ارایشگره می گفته تو عمرش یه بچه اینقدری رو این همه ساکت ندیده که موهاش رو کوتاه کنه .شازده خیلی شیک وریلکس می شینه رو صندلی وموهاش رو مدل المانی کوتاه می کنه وباعث کف کردن باباش وارایشگره وبعد هم من می شه که عجب پسریه همون پسری که 5 دقیقه تو هواپیما بند نشد چطوری با این قضیه این همه راحت کنار اومده .


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 

 تو سالن فرودگاه از دور چشمت می افته به یه توپ کوچولو زرد رنگ دست یه بچه .می دویی ومی ری سمتش .منم همراهت میام که جلوی درگیری احتمالی رو بگیرم .دستات رو عین شعار دادن تو هوا می گیری ومی گی ایران...ایران ..._ تو پ فقط زرد رنگ بود نه ارم جام جهانی داشت نه پرچم ایران که تو این همه جوگیر شده بودی_

کمی اونور تر دهن یه دختر بچه پستونک می بینی .سریع دستات رو مدلی می کنی که انگار تو بغلت یه نی نی ه .همزمان هم شعر لالایی میخونی .خوب من با این همه شیرینی وجلب توجه ات چیکار کنم شازده شیرین من؟قلب


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳ | ٦:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 دانلود کتاب های کودکانه در  پارس بوک


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه , معرفی کتاب


تاريخ : جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳ | ٦:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 تب جام جهانی فوتبال همه رو گرفته حتی شازده خوشگل وشیرین منو.

سه تا بازی ایران رو تقریبا نگاه کردیم .باباش هم که عشق والیبال .اونا رو هم هرزگاهی دیدم .بغیر از این اونقدری تی وی روشن نبوده که بچه ام اینجور جو گیر بشه .البته حتی پرشین تون هم شعر برای اینروزا می ذاره .

بله شازده ما هم تا ارم جام جهانی رو می بینه می گه ایران ....ایران...خدا نکنه یه اهنگی تو این مضمون هم پخش می شه چنان می گه ایران وعرق ملی ازخودش نشون میده که ادم تو کف سن وسالش واین عشق ایرانش می مونه !


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 

واقعا زمان خیلی چیزا رو درست می کنه . حالا یا تو عاقل تر شدی یا من صبوتر ...هر چی هست خیلی روزا ی خوبی باهم داریم .قبلا با تو اشپزخونه اومدن من مشکل داشتی .حتی وقتی می ذاشتم که کل کشوها رو بهم بریزی.

اما حالا ....حالا من مشارکتت میدم.جلوت غذا رو درست می کنم وبرات توضیح میدم .توضیح میدم این قابلمه پلوه ...این خورش ه که داره می جوشه .یا الان باید روغن بریزم واینا رو سرخ کنم .

گاهی تو رو رو کابینت می شونم وجلوت کار می کنم .گاهی  هم یه پارچه پهن می کنم وشده یه سیب زمینی خرد کردن یا درست کردن الویه رو جلوت انجام میدم .اینجوری نه از اعصاب خرد شدن تو خبری نه از استرس گرفتن من برای سر وصدا کردنات .

کلا وقتی تو کارا شرکتت میدم بهتر با کار کردن من کنار میای .می گم عزیزم بیا که میخوام خونه رو جارو کنم .یا اینجا رو باید بشورم .یه ماهی می شه که دیگه کارگر خونه رو گفتم هفته ای بیاد .

این با اون موقعی که تازه به دنیا اومده بودی ویه روز درمیون کارگر داشتیم .وشش ماه بعدش هفته ای دوبار برام میومد .کمی بعد ترها شد هر پنج یا شش روز اومدن یعنی یه پیشرفت.

اخه زیاد نمیذاری من کارکنم .اینجوری اعصاب هردومون راحت تره .تنش هم کمتره .هم تو راضییی وهم منقلب


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳ | ۸:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 هوا حسابی گرم شده.طبق روال گذشته تو شش ماه اول سال هرروز حمومت میکنم.

شبا هم می برمت بیرون .پارک ...پیاده رو ی ...گردش وخرید...خیلی مواقع شام .چند وقتی هم هست که بعد از برگشت شبانه ات می برمت حموم .تو وان می ذارمت تا اب بازی کنی .اینجوری هم عرق تنت می ره .هم دست وپات تمیز می شه وهم سر حال می شی وراحت می خوابی.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 

نمیدونم از کدوم کارت بنویسم.از کدوم شیطنت یا شیرین زبونی .از کدوم تو دل برو کردنات .از کدوم کارات که قند تو دل منو بابات اب میکنه .

خوشحالم که می تونم بعضیاش رو با فیلم گرفتن جاودانه کنم .یه سری هاش رو هم بنویسم .

خوشحالم که ترو دارم عزیزم.قلب


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

 

 امروز یه روز خاص بود یه حس زیبا وجدید وصد البته دوستداشتنی از تو رو داشتم.

امروز که بیدارشدی از همون اول صبحی بدون مقدمه گفتی پیتزا میخوای .منو کشون کشون تا دم یخچال بردی.فک میکردی هر خوراکی که بخوای تو یخچال پیدا می شه.وقتی دیدی تو یخچال چیزی نیس کمی از صرافت گفتنش افتادی .بعد صبحونه هم با بابایت رفتی بیرون .وقتی برگشتی دوباره پیتزا خواستی _ غیر از این هم پیتزا خورده بودی . وقتی چند مدل خوراکی برات میاورد یکیش رو انتخاب می کردی .اینکه اب وشیر هم بخوای وخودت اسم ببری یه چیز عادی بود .یا اینکه وقتی بیرونیم اسم چیزی رو که می دید ی رو به زبون بیاری .ولی اینکه بدون هیچ زمینه  ایی دستور غذایی که میدی پیتزا باشه اولین بار بود .اولین بار بود که بدون هیچ دیدن وپیش زمینه ای هوس یه خوراکی رو می کردی_

 

برات توضیح دادیم که اول باید تلفن کنیم وسفارش بدیم تا اقاهه برات پیتزات رو بیاره.وقتی بابات سفارش داد خیلی شیک  بهش گفتی مرسی بابا...

جالب بود.خیلی ذوق داستی .با وجودی که قبلا اونقدری دوس نداشتی پیتزا بخوری.این 10 دقیقه برات خیلی طولانی گذشت ومن مجبور بودم هی حواست رو پرت کنم .از اخر هم سرت رو با اوردن ظرف ولیوان وسس گرم کردم .تقریبا یه اسلایس رو خوردی.چقدر امروز خوشحال وشاد بودی.چقدر ابراز محبت به من وبابایت کردی .بعدش هم با لذت بازی کردی.فقط برای یه پیتزا...من وبابات جونمون رو برات میدیم یکی یکدونه عزیزمون.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳ | ۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 

چند روز پیش دختر کوچولوی سه ساله‌ی یکی از دوستانم که اومده بود خونه ی ما

با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند

مامانش گفت خونه جدیدمون پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای این که اذیت نشه

هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم و آن‌ها را شریک کردیم در روزمرگی‌هایمان

گفتیم قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک دیگر باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نباشد

ولی من چه؟؟هنوز…
ترس های کودکی ام پا برجاست ناخوابی های من و شنیده هایی از دیو و غول

کاش بیشتر از صورت مهربان خدا  می گفتند

تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را

خودم برای فرزندم می‌گویم. یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم

وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند

و بعد از یاد ببرد

فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را

همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است

اول از همه مرگ را برایش تعریف می‌کنم

پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد

پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد

برایش می‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می‌ماند

که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود

برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد

و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند

اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی… ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است

خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلا فقط مال آدم بزرگ‌هاست

آنقدر که درآنها هراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست

 بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید

روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند

آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن

یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت

 دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت

شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند

شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش

 می‌خواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید

یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود

باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را

به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند

و دیدن دیگریِ خوشحال برای بعضی ها کار ساده‌ای نیست و اگر آدم سعی‌اش را کرد و از پسش برنیامد

باید بداند که حسود است

حسود است و این به معنی محق بودنش نیست. به معنی محق نبودن دیگری هم نیست

 حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد

شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند

از راه آن احساس بزرگ‌تر شود و آزاده‌تر

می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست

ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است

و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد

خسته شدن هیچ ایرادی ندارد

برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد

حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند

ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد

و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش

چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند

و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد

می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد

که دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود

که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم

و خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود

پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند

همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او

می‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است

که از من دِینی به گردن او نیست.

که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست

برای من او آزاد است.

می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم

و همه‌ی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم می‌ریزم

و بالاخره حتما می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا

بدون عشق نمی‌ارزد

حتی اگر من بگویم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه , عشقولانه من وشازده !


تاريخ : چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()

 

 


نازنین پسرم ...

من تو را آسان نیاوردم به دست


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روزانه


تاريخ : جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱ | ٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانی | نظرات ()